فاتح عزت پور
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سر حد عدم تا به اقلیم وجود اینهمه راه آمده ایم
سلامی گرم و از صمیم قلب به رهروان حریم عشق و به هنرمندان خوشنویس
میخواهم از سر ارادت و دلسوزی درد دلی دوستانه و گپی ساده را با سروران و عزیزان داشته باشم
سال 1358 بود که برای اولین بار به انجمن خوشنویسان ایران مراجعه کردم ( خیابان خارک – شماره 59 ) به طبقه سوم رفتم راهروی که حسین آقا ( قره ولی لو ) اسباب خوشنویسی می فروخت و اتاقی نسبتا بزرگ در کنار آن و چهار چهره نورانی . میز اول استاد امیر خانی . میز وسطی اتاق استاد خروش در حال نوشتن و کتابت و دومیز انتهایی استاد ساعتچی و استاد حسینی پور نشسته بودند . از حسین آقا برای ثبت نام پرسیدم گفت داخل اتاق شوم و نهایتا استاد حسینی پور مرا در کلاس استاد اخوین ثبت نام نمود .
دوران دانشجویی بود و فقر مالی در تهران و مشکل شهریه انجمن که با روی گشاده و باز استاد امیر خانی شهریه صد تومان را پرداخت کردم ( هنوز برای یادگاری آن فیش را نگه داشته ام ) .
خدای من چه خوشحالی و چه شوری پس از ثبت نام پیدا کردم گمشده آرزوهایم و به عبارتی مدرسه عشقی را که در ذهنم سالها میگردید را یافتم همانجایی بود که آرزوی پا نهادن در آن را در سرم همیشه می پروراندم . با حداقل امکانات زندگی را در کنار اسباب خط گذراندن و اینک در جوار استادان بزرگی چون استاد اخوین و استاد کابلی و دیگر اساتید که آوازه شهرتشان را در محافل هنری می شنیدم اینک سعادت شرفیابی در محضر این بزرگان نصیبم شده خدایا شکرت . چه عشقی و چه شوری !
خدای من اینک از این واقعه چه زود 31 سال گذشت ! خدایا چه زود عمر میگذرد ! واقعا که خوب گفته اند که این دنیا مهمانسرایی بیش نیست و مدتی مهمانیم و باید سرانجام رخت سفر بربندیم . خدایا شکرت برای هر آنچه که به ما داده ای و هر آنچه را که به حکمت نداده ای .
در طول دوران هنر جویی که اینک نیز این دوران شیرین را سپری میکنم در فضای انجمن و روابط و صمیمیت های استادان تربیت شدم گذشت و ایثار و فداکاری را آموختم . بزرگ منشی و بزرگواری ها رادیدم روابط صمیمی استادان و یکدلی را به عینه دیدم و بهره ها بردم . غیبت های مثبت و میمون استادان را که در پشت سرهمدیگر بیان مینمودند را می شنیدم که چه خوب از همدیگر و از کمالات و خصوصیات حسنه متقابل خود سخن می گفتند و صحبت از یکدلی و صفا و صمیمیت ها موج میزد به انجمن رفتم خط را بیاموزم اما پس از مدتی که گذشت فهمیدم از هنر خط فراتر رفته و بسیار والاتر از آن درس زندگی . عشق . معرفت . جوانمردی . یکرنگی و خلوص را نیز فرا گرفتم .
خدایا اینجا دیگه کجاست که مرا هدایت کردی ؟ علی ایحال هرچه می گذشت تعلق خاطر به انجمن بیشتر شد و به مثابه عشق انسان به خانواده پدری به محفل انجمن نیز این عشق را داشته و چون خانواده دلسوز دوم خودم را احساس میکردم .
راستی امروز ما را چه شده است ؟ امروز استادان را چه شده است ؟ درسی که این بزرگان والامقام به ما دادندچه شد ؟ راستی . . . ما را چه رسیده است ؟
کجاست آن صمیمیت و روابط پاک عاطفی و هنری ؟ آیا دو باره زمانی را تجربه خواهم کرد که در محضر استاد خروش و در فضایی صمیمی به ساختن مرکب با دوده روغن کرچک پرداخته و در کنار سایر هنر مندان باشم ؟ آیا زمانی را مجددا تجربه خواهم کرد که جلسات دوره ای تمامی استادان را در آن سالها که در کنار هم با خلوص و پاکی دل می نشستم را نظاره گر باشم ؟ وای بر ما ! وا ی !
یک شب آتش در نیستانی فتاد سوخت چون اشکی که برجانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد هر نئی شمع مزار خویش شد
با کمال احترام به محضر استادانم استاد اخوین و استاد کابلی و با احترام به سایر استادان انجمن و با ادای احترام به همگی عاشقان این وادی این هنر جوی حقیر خود را باور نمائید . باور کنید دیروز استادان بزرگ میرخانی ها و کاوه ها و منظوری ها و . . . و امروز استاد نجومی و استاد معین و استاد مهدیزاده و . . . و فردا نیز ما این دیار فانی را بدرود می گوییم اجازه ندهیم که پس از رفتنمان غیر از صفای دل و عشق و پاکی و غیر از کمالات معنوی در نزد جامعه مطلب دیگری بر زبانها جاری گردد بگذاریم نام پاک میر خانی ها و خاطرات شیرین قبل و بعد از این بزرگان نیز شامل حالمان گردد و جز خاطراتی از صفا و یکدلی و گذشت را از خود بجا نگذاریم . کمی بخود آییم و به درسهایی که به این هنرجویان داده ایم خود نیز در عرصه عمل به اثبات برسانیم .
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
جمعه 6 آذر 1388 - 11:45:57





